اي مفيد

تمام علی‌اصغرهای تو

میان جمعیت که راه می‌رفتم، بعضی‌هایشان یا روی پای مادر خواب بودند یا مقابلش روی زمین؛ تا می‌آمدم پایم را بلند کنم، ناگهان دستی مانعم می‌شد! که مواظب باش! بچه اینجاست... و من که بچه را از قبل دیده بودم، نمی‌دانم چرا دلم هرری می‌ریخت.

همه‌اش می‌خندیدند و می‌خنداندند. دورشان پر شده بود از هوای وان یکاد و آیه الکرسی. گریه‌هایشان به چند ثانیه نمی‌کشید. یا چسبیده به سینه‌ی مادر، یا شیشه های کوچک شیر و آب دستشان..  هوای آسمان بالا سرشان اما.. ابری بود.

راه می‌رفتم و دانه دانه، لحظه لحظه در حافظه‌ی دوربینم ثبت‌شان می‌کردم. یکی داشت آرام آرام لالایی می‌خواند. ابرها نم نم باریدن گرفته بودند. ازدحامی سنگین، راه گلویم را بسته بود. نشستم. کنار پسر بچه‌ی کوچکی 4-5 ساله. نشسته بود مقابل مادرش. خواهر شیرخواره‌اش روی پای مادر خواب بود. آمدم یک نفس عمیق بکشم و راه گلو را باز کنم که پرسید: «مامان! اینا چرا گریه می‌کنن؟»
- «برای امام حسین(ع). دیروز برات تعریف کردم که. علی اصغرش رو شهید کردن مامان».. و مادر، گریه امانش نداد. کودک چندماهه‌اش را به سینه فشرد و های های گریست..

نفسم بالا نیامد دیگر. چیزی نمانده بود! از بس دلم ریخته بود! چادرم را کشیدم روی صورتم. ازدحام گلو را بیرون ریختم.. هق هق..


به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 آذر 1390