اي مفيد

ما هکذا الظن بکـ...

. نشسته بودم برابر ایوان طلایت. شب آخر. هی دلم می‌رفت پیش زینب(س)هی روی لبم زمزمه‌ در می‌گرفت: «مکن ای صبح طلوع».. هی قلبم بیشتر می‌گرفت و گلویم.. و اگر اشک نبود.. آه زینب..

. روضه بلد نبودم.حتی نمی‌دانستم وقت خداحافظی چه باید بگویم. می‌گفتم «زینب» و اشک..

. مانده بودم تا صبح همان جا بنشینم  یا بروم سمت دیگر بهشت. سمت شش گوشه. سخت بود. دو راهی سختی بود..

. نرفتم کفشداری شماره را بدهم، کفش‌ها را بگیرم، فرصت کم بود. زمانی نمانده بود. و من هنوز صفای بین دو حرم را سعی‌ای نکرده بودم. اصلا وقت وداع باشد و بخواهی حسین(ع) را یک سمت و عباس(ع) را سمت دیگر بگذاری و بروی دنبال کفش.. پا برهنه راه افتادمنمی‌دانم چند بار.. حسابش از دستم در رفت بس که ایستادم، برگشتم سمت گنبد عباس(ع).. دوباره رو به گنبد حسین(ع).. چند قدم و باز ..


. رسیدم حرم. آنجا هم همین بود. یک طرف صحن ارباب، یک طرف تل زینبیه. در هیاهوی تپش‌های قلبم روضه. دلم می‌رفت و می‌آمد.. هروله می‌کرد و بی‌صدا اشک می‌ریخت و.. می‌خواندم: «زینب صدا زنان، سوی کی می‌رود؟ او را چه می‌شود؟ نام که می‌برد».. آه زینب..

. نشسته بودم بین‌الحرمین و  ناباورانه سر می‌چرخاندم رو به این گنبد و آن گنبد و با خودم می‌گفتم: «پس چرا جان ندادی؟ اینجا کربلا بود»..

. تکه کاغذ توی دستم دیگر جایی نمانده بود برایش، از حرف‌هایی که از ترس فراموشی نوشته بودمشان. یک گوشه‌ای اما، برای چند کلمه هنوز جا داشت. تا بنویسم و نگه دارم برای چنین روزی:

       
         دارم می‌روم از درد دوری‌ات بمیرم
         اما..
         به تو که نمی‌توانم بگویم بگذار به درد خودم بمیرم....
         ما هكذا الظن بك...


. عباس(ع)!
آن بار هم به بهانه‌ای بردیاین بار هم..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 مرداد 1391