اي مفيد

دست مهربان خدا

اولین بار که اتفاق افتاد چند روزی رفته بودند شهرستان برای کارهای بنایی یکی از آشناها. اولش هیچ‌کدام‌مان به روی خودمان نمی‌آوردیم. با اینکه بهت زده بودیم و شاید کمی ترسیده. تا اینکه یک روز وقتی بر سر نشستن جای بابا کنار سفره، بر سر و کله‌‌ی هم می‌زدیم و صدای شوخی و خنده‌مان از مرور خاطرات بچگی و گیر دادن‌های بابا بهمان بلند بود یک نفر خیلی جدی گفت: «صبح‌ها صدای قرآن خواندن بابا از گوشه‌ی اتاق می‌آید و من از خوب بیدار می‌شوم»..
    
اینجا، در خانه‌ی کوچک اما باصفای ما، سال‌هاست حرمت خیلی چیزها، از حرمت قرآن بالای طاقچه تا تکرار ذکر «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَرْواحِ الَّتى...» بعد از هر بار آب خوردن، و حرمت خیلی چیزهای آسمانی دیگر از وجود پر برکت پدر است.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 2 خرداد 1392