اي مفيد

زیبا

با نرگس درباره‌ی فرشته‌ها حرف می‌زدیم که یک مرتبه دستم را کشید سمت یکی از کپرها و گفت: «خاله! مامان نازنین داره نون می‌پزه»..

اسمش زیبا بود. مادر بیست و هشت ساله‌ی دو دختر و سه پسر. با دست که خمیر را روی آتش باز کرد، پرسیدم: «دستت نمی‌سوزه؟» لبخندی زد و گفت: «چرا..» و بعد لبخند محو شد و با صدایی که هیچ زنگی نداشت ادامه داد: «عادت کردیم». دست‌های چین و چروک خورده و پینه بسته‌اش من را یاد خاله و نان‌های تنوری‌اش انداخت.  داشت «تیموش» -یک نوع نان محلی‌ بلوچستان که با آب و آرد و نمک است- می‌پخت. نشستم کنار تنور و زل زدم  به نان پختنش. حواسش به من نبود و بغض‌ توی چشم‌هایش مثل جوانی دست‌هایش با شعله‌ها بخار می‌شد و می‌رفت جایی که انگار می‌شناختمش اما هرچه‌ می‌گشتم پیدایش نمی‌کردم. پرسیدم: «عکس بگیرم؟» خنده‌ی مهربانی کرد و چیزی نگفت. انگار که هم راضی باشد هم نه، یا شاید هم خودش دلیل نارضایتی‌اش را نمی‌دانست که نه نگفت. دوربین را روشن کردم و همان‌طور که داشتم عکس می‌گرفتم سوال‌هایم را پرسیدم. از ترکیب خمیر نان و از نان‌های دیگرانشان و اینکه ما(بچه‌های گروه) «خُمَیر» -یک نوع نان محلی دیگر که ضخامتش بیشتر از تافتون خودمان بود- را دوست نداشتیم. و او صبورانه، با صدای آرامی -انگار که بال زدن پروانه در میان گل‌ها!- سوال‌هایم را جواب داد و نیم ساعتی از هر دری گفتیم. زیبا از آداب و رسوماتشان و من از خاطرات کودکی‌ام و بیشتر از همه از خاله که رنگ قهوه‌ای سوخته‌ی پوستش، مهربانی‌اش و بوی نان تنوری‌اش مرا یاد او می‌انداخت. زیبا را از همان بار اول که دیده بودم، همان روزی که آمده بود نازنین را از مدرسه ببرد و بچه‌ها گفته بودند هم اسم توست دوست داشتم. راستش احساس عجیبی به او داشتم. احساسی که تنها دلیلش شباهت اسم‌هایمان نبود. من و زیبا هم سن بودیم و چشم‌های پف کرده‌اش، غمی که  توی خطوط چهره‌اش ته‌نشین شده بود، و آرامش و سکوتی که رفتارش داشت مرا یاد چیزی درون خودم می‌انداخت. دوست داشتم از نازنینش بپرسم. دوست داشتم حرف بزنم. دوست داشتم بهانه‌ای پیدا کنم تا با او  درد دل کنم. دوست داشتم بگویم زیبا! بیا با هم دوست شویم! می‌دانم تو هم مثل من دنبال یکی مثل خودت می‌گردی.. اما تنها از نازنین زهرای چهار ساله‌‌اش پرسیدم که به خاطر یک سهل انگاری و نبود درمانگاه در روستایشان به بیماری نادر و ناشناخته‌ای مبتلا شده بود و چند ماهی بود چشم راستش را از دست داده بود و بعدترها زیبا گفت دکترها گفته‌اند  تا 7-8 سالگی بیشتر زنده نخواهد ماند و تمام آن حرف‌ها -مثل خیلی حرف‌های دیگرِ نگفته- ماند توی گلویم. زیبا کوچک‌تر از نازنین زهرایش -با همه رنج‌هایی که بیماری‌ نازنین برایش داشت- یک پسر چهارماهه داشت که امید رفته‌ی زندگی‌اش را به او برگردانده بود اما با این حال هنوز -چه بی‌رحمانه می‌نویسم هنوز..- وقتی از نازنین می‌گفت چشم‌هایش را هاله‌ای از مه می‌پوشاند و تمام حوالی بودنش ابری می‌شد. زیبا می‌توانست خیلی شادتر از این‌ها باشد.. 
عکس‌هایم که تمام شد گفتم: «اذیتت کردم. من دست به دوربین ببرم زیاد عکس‌می‌گیرم» گفت: «عکس‌های ما را در تلویزیون پخش می‌کنند و به ما می‌خندند..» و من عاجز از جوابی که این حس غریبه‌گی را از میان‌مان بردارد تنها گفتم : «خنده ندارد. هر کس یک جور زندگی می‌کند. تازه توی شهر خیلی‌ها حسرت همین هوای تمیز و زندگی آرام و لباس‌های قشنگ شما را دارند» و او لبخند تلخی زد و گفت: «تنها قشنگی بلوچ بودن همین سوزن‌دوزی‌های لباس‌هایشان است» و من عاجزتر از قبل در برابر این همه فاصله سکوت کردم و به نانی که داشت روی ارسی برشته می‌شد چشم دوختم.


داشت اذان می‌گفت که نرگس با یک بزغاله آمد دم کپر. بلند شدم و رو به زیبا گفتم: «راستی، اسم من هم زیباست» و نان‌های داغی که برایم کنار گذاشته بود را برداشتم و خداحافظی کردیم.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 31 اردیبهشت 1392