اي مفيد

شب نقاشی

رشته‌ی آبی را از بالای دار کشید پایین و پیچید دور انگشتش. آخرین گره را که زد، حوض ماهی پر شده بود از آب.
هوا داشت تاریک می‌شد که پدر قالی را پهن کرد اتاق بالاخانه؛ دار خالی را گذاشت زیر آلاچیق گوشه‌ی حیاط و رفت. داشتم توی تاریکی‌ها پیچ تا پیچ پیچک‌ها از پشت‌بام می‌رفتم بالا که درد پیچید توی شکم مادر.  نم نم باران گرفته بود و بچه‌ها هنوز کوچه بودند. مادر اما انگار حواسش این‌جا نباشد روی دار خالی طرح قالی تازه را می‌زد و توی خیالش گوشواره‌های حضرت مریم تاب می‌خوردند. دست به کمر پا شد که برود سراغ تنور، باد عطر شب‌بوها را از باغچه برداشت و آورد ریخت توی دامنش. همان‌جا دم ایوان نشست و گل‌های دامنش را گرفت مشتش. مانده بود فکر گندم‌های آسیا نشده، چشمش افتاد به کلاف‌های رنگی داخل انبار که چندتایی‌اش پیچیده بود پای بچه‌ها و
از لای در ریخته بود بیرون. فکر کردم که هردویمان دنباله‌ی کلاف طلایی را گرفته‌ایم و داریم از دار می‌رویم بالا. آمدم از لای انگشت‌هایش شکوفه‌ بدزدم که دست گرفت به دیوار و پیچید به خودش. سرم را که چرخاندم بالا، صدا زد: لیلا! زهرا!   و دخترها دویدند توی حیاط. خواستم از دیوار بپرم پایین باز درد پیچید توی دلش و داد زد: لیلا! برو سراغ ننه فیروزه..

 

از حیاط صدای پای چند نفر می‌آمد که با عجله زیر باران می‌رفتند و می‌آمدند. پدر هنوز نیامده بود. ننه فیروزه نشسته بود کنار مادر و عرق پیشانی‌اش را با دستمال گلدوزی‌اش پاک می‌کرد. دستمال بوی گل‌های باغچه را می‌داد. ننه مادربزرگ‌مان بود. هرسال اردیبهشت‌ گل‌های محمدی روستا را می‌چید و می‌ریخت لای پارچه‌های بزرگ تترون و پهن می‌کرد ایوان. آنها که غنچه بودند خشک می‌شدند برای مربا و چای، بقیه را گلاب می‌گرفت. تا چند روز خانه و محله را عطر گلاب برمی‌داشت. آن روز هم روز گلاب‌گیری بود و هنوز دست و لباسش بوی گلاب می‌داد. حواسم رفته بود پی دست‌ها و دستمال گلدوزی‌اش که باز درد پیچید شکم مادر و این‌بار دیگر امانش نداد. ننه با عجله بلند شد  رفت سمت دیگر اتاق.. صدای پدر از حیاط آمد که می‌گفت: کلاف‌ها را توی انبار نگذارید. باران بهار یک روز و دو روز ندارد. خیس بشوند رنگ‌شان می‌رود به خورد هم دیگر به درد نمی‌خورند.    ننه صدایش زد که: بچه دارد دنیا می‌آید. کمی یواش‌تر! جای این حرف‌ها قرآن بخوان.
سرم گیج می‌رفت و بوی باران و شب‌بو پیچیده بود توی اتاق. صدای تاب خوردن گوشواره‌های حضرت مریم می‌آمد و کلاف‌های طلایی پیچ می‌خوردند دور ساقه‌های پیچک و از بالای دار خالی می‌رفتند تا آسمان..

 


_______________________
شب نقاشی مادرم درد می‌کشید
من زاده می‌شدم ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 اردیبهشت 1392