اي مفيد

مردم چشم‌هایش

 

یک ساعت مانده به اذان صبح. از سرمای صحن پناه می‌آورم به رواق اصلی. جایی نزدیک ضریح میان جمعیت؛ می‌نشینم و زل می‌زنم به پاهای مردمی که در حال حرکت هستند. می‌آیند و می‌روند و گاهی هم چند لحظه می‌ایستند و دوباره حرکت می‌کنند. چشم‌هایم دارند گرم می‌شوند که چوب پر خادم می‌خورد به صورتم - خانمم نخواب!- به دنبال خادم سرم را می‌چرخانم و چشمم می‌افتد به دخترک. یک ردیف جلوتر از من تکیه داده به ستون مرمر سفید و با چشم‌های درشتی که در نور چلچراغ‌ها مانند تیله‌ای قهوه‌ای می‌درخشد تماشایم می‌کند. مردمک‌ها آرام و قرار ندارند و به این سو و آن سو می‌دوند. لبخندی می‌زند و با لبخندی جوابش را می‌دهم.

          - من هم خوابم میاد اما شب آخری هست که اینجاییم. دلم نیومد برم بخوابم. شما هم شب آخرتونه؟
          - نه. فردا شب هم هستیم.

سر صحبت را باز می‌کند و من هم برای فرار از خواب می‌نشینم به حرف زدن. او از خودش می‌گوید. از اینکه با مادر و شوهرش آمده و اهل کرمانشاه است. از رشته‌اش  و دانشگاهی که به خاطر ازدواج  رها کرده. و من هم از اولین مشهدم.. حرف می‌زنیم اما بیشتر او می‌گوید و من گوش می‌دهم.

          - چندمین مشهدی هست که اومدی؟
          - سومی

نگاهش به من است اما مردم چشم‌هایش به این‌طرف و آن طرف می‌دوند..  آه می‌کشد..

          - خوش به حالت..

و در حالی‌که با انگشت‌های کوچک و حنایی‌اش زیارتنامه‌ی روی پایش را نوازش می‌کند ادامه می‌دهد:

         - ما پنج سال پیش اومدیم. برای یک حاجت بزرگ. من و مامان. اولین بار بود. با امام رضا قرارگذاشتیم اگر همه چیز درست شد دوباره بیاییم برای تشکر، اما هر کاری کردیم نشد..

بغض می‌کند. اشک در چشم‌هایش حلقه می‌زند و من فکر می‌کنم الان است که مردم چشم‌هایش را سیل ببرد..

         - تا اینکه امسال...(سرش را بلند می‌کند و نگاهم می‌کند..) همیشه رسمش بوده غریب نوازی، نشستن پای درد دل‌هامون، پای تنهایی‌هامون. ببین! (اشاره می‌کند به ضریح) همه ریختیم سرش. با یه عالمه درد. با یه عالمه بغض. با یه عالمه حاجت..

نگاه خیسش را از ضریح برمی‌دارد و به چشم‌هایم نگاه می‌کند. نور چلچلراغ‌ها از آینه‌کاری‌ها برگشته و در چشمانش ریخته. مردم چشم‌هایش در آب و روشنی غوطه می‌خوردند..

        - آقا غریبه اینجا. ولی باز خودشه که دردای مارو دوا می‌کنه. غریبی مارو چاره می‌کنه..

چانه‌اش می لرزد. لب‌هایش را بر روی هم فشار می‌دهد. نگاهش را از نگاهم می‌گیرد و می‌دوزد به ضریح..

        - به خدا خیلی بی معرفتیم. خیلی..

اشک‌ها دانه دانه مانند بارانی که نم نم باریدن بگیرد از گوشه‌ی چشم‌هایش سر می‌خوردند و می‌افتند بر روی زیارتنامه..

       - اومدیم برای تشکر اما هیچی.. هیچ کاری نکردیم براش. هیچی نداشتیم خرجش کنیم..

دست‌هایش را با درماندگی بالا می‌آورد. نگاهشان می‌کند، دنبال چیزی می‌گردد و با ناامیدی سرش را تکان می‌دهد و..

      - هیچی. هیچ کاری نکردیم..

قطره‌های اشک به باریکه‌‌ای از آب روی گونه‌هایش تبدیل شده. حضور مرا فراموش کرده. نگاهش رو به ضریح است و همان‌طور که زیر لب حرف می‌زند، دست‌هایش به حالت دعا باز می‌شوند و لحظه‌ای بعد به هم فشرده می‌شوند و باز.. گوشه‌ی روسری‌اش خیس شده و مردم چشم‌هایش در میان اشک و نور دست و پا می‌زنند. دخترک با  ظاهر ساده‌ی روستایی، و  با  چادر گل درشت آبی و دست‌های حنا بسته، چنان اشک می‌ریزد و نجوا می‌کند که انگار امام روبرویش ایستاده و او را می‌بیند..
حال بدی دارم. به چند ساعت قبل فکر می‌کنم. به زیارتنامه‌ای که نخواندم. به پرسه‌هایی بیهوده‌ای که در حرم زدم. به آمدنم که بی‌دردسر بود و آسان. به آن همه حاجت. به اشکی که نداشتم. به دلی که..  قلبم تیر می‌کشد. بغض راه گلویم را می‌گیرد. تاب نمی‌آورم. دستش را می‌گیرم و می‌گویم: -با هم جامعه بخونیم؟- لبخندی می‌زند و می‌گوید -بخونیم- و با دست‌های حنا بسته‌اش زیارتنامه را باز می‌کند و می‌خوانیم..

      السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ وَ مَهْبِطَ الْوَحْيِ وَ مَعْدِنَ الرَّحْمَةِ وَ خُزَّانَ الْعِلْمِ وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ...

از مردم چشم‌هایم، هر چه هست، همه را صدایش می‌برد..
به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 بهمن 1391